سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بالاخره ما اومدیم
این چند روز واقعا سرم شلوغ بود مصدوم هم بودم
خیلی از بچه ها لطف کردن و برام پیام گذاشتن از همین جا از همتون ممنونم
امروز هم اومدم یک شعر دیگه از سهراب جان سپهری بزارم تو این صفحه که نگین بی معرفتم
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
راستی نظر یادتون نره.................
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
سلام
خیلی خوشحالم که دوستان زیادی برای پست امام رضا(ع)، آن لاین یا خصوصی برای من مطلب فرستادن از همین جا از همه تشکر می کنم امیدوارم هر کسی هر آرزویی داره خود امام رضا(ع) به اون نظری کنه .
یکی از دوستان هم مطلب قشنگی فرستاده که طبق قولی که دادم از اون استفاده کردم هرچند کوتاه است ولی زیباست .
این دوستمون وبلاگ جالبی هم داره پیشنهاد میکنم به اون هم سر بزنین .
وبلاگ احمدی رو از تو پیوستهام میتونید باز کنید. شما هم مطالب خودتون رو بفرستید با این کار منت سر من میذارید.
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در اغوش مشهد است
حتی اگر به اخر خط هم رسیده ای
اینجا برای عشق شروعی مجدد است
هر جا دلی شکست به اینجا بیاورید
اینجا بهشت، شهر خدا،مشهد مقدس است

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
سلام
امروز هم برای خودش روزی بود، خدا رو شکر
اما یک چیز دیگه هم داشت...........
اصولا ما آدمها وقتی یک چیزی رو داریم یا همیشه کنارمون هست ،قدرش رو نمی دونیم یا بهش کم توجه میکنیم، حالا قصه ،قصه ما مشهدیهاست
البته بیشتر خودمو میگم ،و اون اینکه، حرم امام رضا (ع) کنارمون هست و ای دل غافل........
چی بگم که آبروم نره ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضی ها با اینکه کیلومترها فاصله دارند اما همیشه دلشون مشهد هست و کنار پنجره فولاد تو عالم خودشون با آقا حرف می زنن .
بعد ما.......... ای بابا چی میگم؟؟؟؟؟؟ چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟به هر حال میلاد امام رضا باعث شد که یاد آقا بیفتم ولی آقا بدون که خیلی شرمندم
امروز چندتا عکس از حرم رو گذاشتم اینجا تا هر کی چشمش افتاد شاید دلش هم یکهو بیاد مشهد به دوستان دیگتون هم بگین شاید کسی مشکلش رو به آقا بتونه بگه.از همه التماس دعا دارم .
راستی یادمون نره برای هم دیگه دعا کنیم تا امام رضا(ع) شفاعتش رو بکنه.
یا رضا..............






+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
همایش بزرگ پیاده روی خانوادگی

این عکس رو دید افراد حاضر در اون چه با حال و شادند
حالا شما دوستان میتونید خودتون ،یا با دوستتون یا با دوستانتون یا با
خواهرتون یا با خواهراتون یا با داداشتون یا با داداشاتون یا با پدر و
مادرتون یا با خانومتون یا با شوهرتون (این دو تا رو نمیشه دیگه
جمع بست ) یا با همکلاسیتون یا با همکلاسی یاتون یا با
همکارتون یا همکاراتون یا یک نفری یا دو نفری یا سه نفری
یا ..... او اه چه همه شدین ،خلاصه اینکه با هر شخصی که دوست
دارین جمعه ۱۷/۸/۱۳۸۷ بیاین میدان پارک(آزادی)مشهد هم دو
،سه قدم پیاده روی کنین البته دو سه قدم که بیشتر تا میدان
نمایشگاه بین المللی پیاده روی کنین ُبخندید،صحبت کنید(غیبت و
چشم وهمچشمی هم که ما اصلا در کشور عزیزمون نداریم خوب پس
بی خیالش میشیم) صبحانه بخورین، ورزش کنید و از همه مهمتر
به راحتی هدیه بگیرید.
کارگردان برنامه هم خوب معلومه خودم هستم و شریکم آقا مهدی(این قسمتش پیام بازرگانی بود می تونید نخونید)
پس وعده ما
جمعه
۱۷/۸/۸۷
ساعت ۷ صبح
میدان پارک
مشهد مقدس
تازه جشن هم داریم خواننده داریم
و باز از همه مهمتر
گزارش و مصاحبه هم می گیریم
پس منتظر شما هستیم
با ما تماس بگیرید
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
خانمها چطور نيمرو درست ميکنن؟
ماهيتابه را ميزارن رو گاز؟
توي ماهيتابه روغن ميريزن؟
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميکنن؟
تخم مرغها رو ميشکنن و همراه نمک توي ماهيتابه ميريزن؟
چند دقيقه بعدهم نيمروي آماده رو با آرامش مثال زدنی ای نوش جان ميکنن
اما آقايون چطور نيمرو درست ميکنن؟ 
توي کابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن؟
توي کابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميکنن؟
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن؟
توي ماهيتابه روغن ميريزن؟
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن ؟
يه دونه تخم مرغ پيدا ميکنن؟
چند تا فحش ميدن؟
دنبال کبريت ميگردن؟
با فندک اجاق گاز رو روشن ميکنن و بوي سرکه ُهمراه دود آشپزخونه رو بر ميداره؟
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد )!؟؟؟؟
ميرن ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن؟
تخم مرغي که از روي کابينت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک ميکنن؟
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن؟

سراغ بقالي سر کوچه و یک شونه تخم مرغ ميخرن و برميگردن؟
تلويزيون رو روشن ميکنن و صداش رو بلند ميکنن؟
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن؟
تخم مرغها رو ميشکنن و توي ماهيتابه ميريزن؟
دنبال نمکدون ميگردن؟
نمکدون خالي رو پيدا ميکنن و چند تا فحش ميدن؟
دنبال کيسهء نمک ميگردن و بلاخره پيداش ميکنن؟
نمکدون رو پر از نمک ميکنن؟
صداي عادل فردوسی پورگزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدوند جلوي تلويزيون؟
نمکدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن؟
بوي سوختگي رو استشمام ميکنن و ميدون توي آشپزخونه؟
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن؟
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن؟
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن؟
صداي گــــــــــل رو از عادل فردوسی پور ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون؟
سريع برميگردن توي آشپزخونه؟
تخم مرغهايي که با ذرات تفلون کنده شده و توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن؟
ماهيتابه رو ميندازن توي سينک؟
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن؟
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن؟
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن؟
ياد نمک ميفتن و ميرن نمکدون رو از کنار تلويزيون برميدارن؟
چند ثانيه فوتبال تماشا ميکنن؟
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه روي باقيماندهء تخم مرغي که کف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورند؟
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن؟
نمکدون شکسته رو توي سطل ميندازن؟
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميکنن؟
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون که سوخته رو زير آب ميگيرن؟
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن؟
پارچه رو که توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميکنن؟
اینجاست که بالاخره نيمرو آماده میشه و ماهیتابه رو جلوي تلويزيون میذارن حالا هی لقمه میزنن و ميخورن و باز دوباره چند تا فحش ميدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
آخر شبی هوس کردم یک یادی هم از شاملو کنم این شعرش خیلی
قشنگه فکر کنم خوشتون بیاد
چقدر برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد
از پنجرهي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر ميدوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمهروز از پس ِ دريچههاي ِ حماسهاش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود ميگويد:
«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ
و دريانوردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبيخانهئيست
و دريا را قلبها به حلقه کشيدهاند.

و مردي که از خوب سخن ميگفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بيحجاب به کوچه نميشد.
چرا که اميد تکيهگاهي استوار ميجُست
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.
و مردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُستوجوي ِ تختهپارهي ِ ديگر تلاش نميکند زيرا که تختهپاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل
|
مرد ِ دريا
|
|
|
بيگانهیي بيش نيست |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
امروز تو همین چند تا کتابی که تو خونه دارم داشتم سرک می کشیدم که چشمم به یکی از کتابهای سهراب سپهری خورد وقتی کتاب رو باز کردم همین شعر پایین اومد. برای من همیشه شعر های سهراب یک تازگی خاصی رو داره، اصلا به آدم روحیه میده ،کلا برای من خیلی جالبه. نمیدونم شما هم شعر های سهراب رو می خونید یا نه ولی دوست دارم نظرتون رو در این باره بگین. تازه میخوام هر چند وقت یکبار یکی از شعرهای سهراب رو اینجا قرار بدم ،منتظر باشید.
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم. 
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
|
با پيگيري فدراسيون فوتبال ،واعظ آشتياني در سمينار اي اف سي شركت ميكند
با پيگيري كميته روابط بينالملل فدراسيون فوتبال، مديرعامل باشگاه استقلال در سمينار مديران در مقر كنفدراسيون فوتبال آسيا شركت ميكند. |
 |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط جواد طاری بخش
|